ترنمترنم، تا این لحظه: 13 سال و 17 روز سن داره

ترنم زندگیم

تولد ترنم

جمعه 11 مهر 93 تولد یه سالگی دختر گلم بود.ایشالله سال های سال سالم و سرحال زندگی کنی مامانیبه دلایلی نتونستیم مهمونی بگیریم فقط خودمون بودیم و خونواده باباجون.ایشالله سال بعد جبران میکنم مامانی.                    ...
22 مهر 1393

تولد مامان و بابا

سلام به ناز گل مامان اميدوارم كه حالت خوب باشه؟الان كه ان مطلب مينويسم بيمارستانم ،شما و بابايي و خاله سارا هم تو خونه ايد تازه از خواب پاشودي خانم...وقتي من خونه ام كه از سر صبح بيداري ،حالا كه من نيستم تا ساعت11 ميخوابي البته بهتر  اينجوري نه خودت اذيت ميشي نه ببا و خاله جون.ميدوني امروزچه روزي گل دختري؟ امروز تولد من وبابا جونه هوراااااااا .ميدونم شما هم تولدمون تبريك ميگي وخوشحالي عزيز دلم...فعلا كه سركارم تا 2 برم خونه ببينم چيكار ميتونم بكنم در ضمن هنوز واسه باباجون چيزي نخريدم ميخوام يه چيز خاص باشه فعلا كه پيدا نكردم  ولي يه وبلاگ قشنگ براش درست كردمكه لااقل دست خاليه خالي نباشم گلي... ...
8 مرداد 1393

10 ماهگی

سلام به روی ماهت گل دختری از الانت برات بگم که ماشالله کلی شیطون  شدی فقطباید بغلت کنم و راهت ببرم تا راضی بشی حتی وقتی نشستم هم باید بغلم باشی ازکارات برات بگم که باشنیدن کوچکترین اهنگی تند تند میرقصی و دست میزنی حتی خودت هم با صدای نچ نچی که درمیاری واسه خودت اهنگ میزنی تا برقصی.تا بهت میگیم کو زبونت؟سریع زبونت در میاری و نشون میدی که خیلی بامزه و خوشگل میشی مامانی.بشکنم میزنی خانوم ولی وقتی هم ناراحتی تندی میزنی تو سرت و وقتی هم از چیزی ناراضی هستی سریعا ابراز میکنی با ضربه زدن به اون چیز یا میخوای کسی که ناراحتت کرده رو بزنی خوشحالیت با گفتن دد،گ گ،بعضی اوقاتم برای شادی ما بابا و ماما البته یک در هزار بالاخره که خیلی ناز و با م...
6 مرداد 1393

همه ما بسوي او باز ميگرديم....

سلام به دخترك قشنگم،خيلي وقته نتونستم بيام برات مطلب بنويسم تو اين چند وقت حال خوشي نداشتيم،نه من نه باباييت چون كه يكي از عزيزترينا مون از دست داديم.بابا بزرگت كه قرار بود باباجوني صداش بزني 6 ارديبهشت93 از بين ما رفت و پرواز كرد پيش خدا.خيلي دلمون گرفته.اتفاقا كه اين اتفاق وحشتناك افتاده بود وسط بنايي خونمون،بد از بدتر....باباجونيت خيلي شما رو دوست داشت هر وقت ميرفتيم خونشون شما رو بغل ميگرفت، باهات صحبت ميكرد،ميبوسيدت،حتي دفعه اخري كه خونشون بوديم كه باباجوني هم بين ما بود كلي واست لالايي خوند.تا اون موقع هيچ بچه رو توي سن شما بغل نگرفته بود ميگفت تا بچه نخنده بغلش نميكنم ولي شما براش خيلي عزيز بودي از روز اول بغلت ميكردو ميبو...
13 تير 1393