ترنمترنم، تا این لحظه: 13 سال و 17 روز سن داره

ترنم زندگیم

یلدا

دختر قشنگم امشب شب یلداست بلندترین شب سال یعنی اخرین روز پاییز قشنگ که شما هم توی همین پادشاه فصل ها دنیا اومدی.این اولین یلدای شماست واولین یلدای گرم ما که ترنم زیبای ما گرما بخش اون شده.امشب دایی رضا دعوتمون کرده که همه بریم خونه عزیز جون مطمئنم که مثل همیشه امشب خونه عزیز یه شب خاطره انگیز و قشنگ میشه.ایشالله که عزیز و بابابزرگم زنده و سلامت باشن که ما هر سال بریم و اونجا با هم خوش بگذرونیم.آمین ...
30 آذر 1392

2ماهگی

دختر گل مامان به امید خدا فردا شما ٢ ماهت کامل میشه گلم.الان دیگه وقتی باهات صحبت میکنم قشنگ مامانو نگاه  میکنی گاهی هم یه خنده خوشگل تحویلم میدی که انگار اون لحظه تمام دنیا رو بهم میدن یا نه بهتر بگم اگه تمام دنیا رو هم بهم بدن با این خنده قشنگت عوضش نمیکنم عزیز دلم.فردا باید برم واکسنتو بزنم خیلی استرس دارم مامانی که خدایی نکرده اذیت نشی نمیتونم یه لحظه ناراحتی و گریت ببینم نفسم.خیلی دوستت دارم مامانی عاشقتم.... ...
10 آذر 1392

عاشقتم

پرنسس کوچولوی من نمیدونی چقدر دوستت دارم گل مامان...یه حس عجیبیه تا حالا هیچ کس اینجوری عاشقش نبودم عشقم !فدای اون چشای نازت بشم گلکم ...
29 آبان 1392

کم خوابی دختری

سلام مامانی اگه بدونی که امروز چقد کم خوابیدی؟؟؟؟از صبح ساعت8.30که بیدار شدی تا الان که ساعت 4.30 عصره بیدار بودی!تازه الان چند دقیقه اس خوابیدی.ولی کلا امروز خوشحال بودی و کلی واسه مامانی خندیدی عزیزم.فدای خنده های نازت بشم مامانی ...
29 آبان 1392

لحظه موعود

فرشته آسمونی ما ترنم عزیزمون در تاریخ ۱۱ مهرماه۱۳۹۲ ساعت ۱۰.۳۰ صبح در بیمارستان بنت الهدی توسط دکتر علوی و دو تا مامای مهربون(خانم سعادت و حوتی) شکر خدا زمینی شد.   دختر نازم تولدت مبارک ...
29 آبان 1392

بدون عنوان

همه همش بهم میگن دستای ترنم با یه پارچه ببند تا راحت بخوابه ولی نمیدونن که دخترکم اینجوری راحت نیست و دوست داره دستاش باز باشه وقت خواب اینجوری   ...
29 آبان 1392

بهترین روز زندگی

بالاخره انتظار تموم شد و تونستم دختر نازم بغل بگیرم ...خدایا شکرت به خاطر این لحظه شیرین که منو لایقش دونستی.ترنم گلم وقتی از اتاق زایمان اومدم بیرون شما رو حدود ساعت ۱۱.۳۰ بود که اورن و دادن بغلم ای جونم که چقد دخترم نازه خدایا شکرت   شما تا ساعت ۲.۳۰ با من بودی و همش هم چشمای نازت باز بود و بیدار بودی مامان منو ساعت ۲.۳۰بردن اتاقم شما رو ازم گرفتن .ساعت ۴ بود که اوردنت توی اتاق که مامانی و دایی ابوالفضل و خاله فاطمه و باباجونت برای بار اول دیدنت نمیدونی که چقد همشون خوشحال بودن و ذوق کرده بودن اینم اولین عکس دخترم تو بیمارستان ...
29 آبان 1392